آروینآروین، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

آروین من

مامان بزرگا و بابابزرگا با ارزشترین های زندگی

من فکر نمی کنم بعد از پدر و مادر توی دنیا کسی بیشتر از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها بچه ها رو دوست داشته باشن و براشون دل بسوزونن.  عزیزم مامان پری بیشترین زحمت رو برای تو کشیده و مامان فرخنده هم با تمام وجود تو رو دوست داره.  امروز من و تو و اشا و بابا سروش و مامان پری رفتیم بیرون. من و اشا رفتیم دانشگاه و شما و مامان پری بیرون دانشگاه منتظر ما شدید. طبق معمول شیطونی کردنات خوردی زمین. وقتی که اومدم بیرون دیدم مامان پری با وجود پادردش تو رو بغل کرده و داره به سمت ماشین میره. خیلی نگرانت بود که سرت چیزی نشده باشه. بخاطر اینکه تو بهانه می گرفتی همه کارها کنسل شد و همگی رفتیم خونه ما البته به دستور شما. بعد از ناهار مامان پری و بابا ...
3 مرداد 1391

آروین مستقل می شود

روز اول که رفتیم فرهنگسرا، خاله گفت چون تو هنوز سنت کمه و از همه بچه های کلاس کوچکتری، من توی کلاس بمونم. گو اینکه بچه های بزرگتر حتی تا سه سال و چند ماهه هم ماماناشون توی کلاس می موندن.  دیروز یک ربع از کلاس گذشته بود که خاله گفت مامان هستی و مامان آروین برن پایین ثبت نامشون رو انجام بدن و اینجوری ما رو از کلاس بیرون کرد تا شما رو امتحان کنه. بعد از 5 دقیقه خاله مامان هستی رو صدا کرد که باید برگرده به کلاس اما تو از این امتحان سربلند بیرون اومدی چون حتی کلاس هم تموم شده بود هنوز داشتی بازی می کردی. خاله گفت فوق العاده بودی و تو بچه خوبه کلاسشی. یه مامان دیگه که سر کلاس بود گفت چرا باهاش میای خیلی سر کلاس خوبه تازه شعر هم خوندی...
27 تير 1391

اولین کلاس آموزشی آروین ( کلاس نقاشی، شعر و بازی)

بالاخره بعد از یک جلسه غیبت، یک جلسه اشتباه رفتن سر یک ساعت و کلاس دیگه، در جلسه سوم تو سر کلاس حاضر شدی.  جلسه اول قرار شد من هم سر کلاس باشم و چقدر خوب شد چون من خیالم راحت شد که به تو سر کلاس خیلی خوش می گذره. کلاس با نقاشی شروع شد. تو با دقت گوش می کردی اما حواست فقط به خاله نبود بلکه کلیه بچه ها رو هم تحت نظر داشتی.  اولین نقاشی یه خرگوش بود که با کمک دست کشیده می شد. خانم اسماعیلی می گفت بچه هایی بودم که تا 12 جلسه حتی دستشون رو هم نمی دادن خاله نقاشی بکشه اما تو راحت این کار رو انجام دادی حتی بعدش اونو رنگ هم کردی. وقتی خاله شعر می خوند تو سعی می کردی باهاش بخونی. خیلی عالی حرکات رو تکرار می کردی و توی بازی ها فوق العا...
16 تير 1391

عزیز مامان، تو خودت، خودت رو از پوشک گرفتی!!

پسرکم، توی مسائل تربیتی تو خودت انگار مثل یه ساعت کوک شده عمل می کنی و سرموقع و بدون لجبازی به کمک من میای. البته بماند که در کل کمی لجباز هستی.  و اما داستان پوشک: من یادمه که از یک ماهگی مامان پری بهت یاد داده بود وقتی که باز هستی، در حالی که یه پارچه روت هست ( برای جلوگیری از فوران فواره به اطراف) کارت رو انجام بدی و تا شش یا هفت ماهگی همیشه وقتی باز بودی بعد از چند دقیقه این تفاق می افتاد. اما به مرور من کمتر بازت گذاشتم و شما هم این عادت از سرت افتاد. تا اینکه یک سال و نیمه بودی. خیلی علاقه داشتی که با من بیای دستشویی و پوشکت رو باز می کردی. یادمه اولین بار که بهت آموزش دادم همون موقع کارت رو انجام دادی و این قدر به این کار علا...
5 تير 1391

دم منو وجب کردی! بدجور!!!!!

امروز صبح که از خواب پاشدی با یک عطسه یک آبریزش اساسی (بصورت پرشی!!) شروع شد. منم که یک چند روز بود به یک سرماخوردگی کوچیک مبتلا بودم شدم متهم ردیف اول و ناقل ویروس. صبح بابا کلی عصبانی و ناراحت شد که ما دوتایی باهم مریض شدیم و من و تو هرچه کردیم که یک کم اوضاع بهتر بشه نشد که نشد. بعد از ظهر که از خواب پاشدی مهمون داشتیم و تو با گریه و آه و ناله که دل من رو بدجوری کباب می کرد آویزون من شدی و توی بغلم هی می گفتی تو رو راه ببرم. من بیچاره هم که عذاب وجدان داشتم حسابی سواری دادم بهت تا اینکه بابا اومد و تو رو برد دکتر. در ضمن چند بار ازت پرسیدم گلوت درد می کنه. صبر کردی تا من نشون دادم منظورم از گلو کجاست بعد از نیم ساعت اشاره به گلوت کردی و د...
19 خرداد 1391

جملات قصار - همه مامانا می گن بچه ام باهوشه، منم مثل همه مامانا! (نقل از وبلاگ قبلی)

جملات قصار عزیز دل مامان دیروز برای اولین بار جمله گفتی. نقاط عطف صحبت کردن تو همیشه بعد از یک اتفاق جالب بوده مثلا اون روزی که کالسکه ات توی پارک مشهد داشت می افتاد توی رودخونه و بابا نمی دونست تو رو نگه داره یا کالسکه رو بگیره و تو با خنده همش می گفتی افتاااااد .... پریروز مامان پری تو و اشا رو برد تا توی حیاط بازی کنین از اونجایی که داشتین سقف آپارتمان رو پایین می آوردین و تو در حالی که از اتفاقات اون روز داشتی برای بابا هومن تعریف می کردی جمله گفتی: اشا مامان پری رو خیس کرد. مامان پری عصبانی شد و .... با دست توپ نزن. به امیرحسین می گفتی: بیا منتظرت هستم بازی کنیم... اما در آخر منو هم شرمنده کردی در حالی که داشتم با صدای بلند بهت امر...
18 خرداد 1391

پسرکم، مردان بزرگ هرگز نمی میرند. (نقل از وبلاگ قبلی)

پسرکم، مردان بزرگ هرگز نمی میرند. هرگز دوست ندارم از رنج ها و غم های روزگار در این وبلاگ برایت بنویسم. اما امروز اینقدر غمگینم که جز نوشتن چیز دیگری تسکینم نمی دهد و اینکه می خواهم همواره نام یک مرد بزرگ را درآینده بخاطر داشته باشی، مردی که دیگر تاریخ بمانند او نخواهد دید: "استاد پرویز شهریاری".    هنوز چهره پر از مهرش و کلام گرمش را فراموش نکرده ام، هنوز خاطرات زندگی نامه پر فراز و نشیبش در ذهنم نقش بسته، هنوز به قدرت و توانایی این مرد بزرگ پی نبرده ام که او این دیار فانی را بدرود می گوید. انگار همین دیروز بود که نوروزها برای دید و بازدید بدیدنشان می رفتم و او با روی باز و فروتنی اش ما فرزندان کوچکش را پذیرا می شد. انگ...
18 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آروین من می باشد