آروینآروین، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره

آروین من

نکته آموزشی

1) فحش که دارم به خودم می دم. از بابات خواستم فقط نیم ساعت چشمش به تو باشه. حالا روی صندلی دندونپزشکی در حالیکه خوابیدم و دهنم پر از گچ قالبه دارم همین طوری می رم بالا. دکتر داره با بابات گپ می زنه و منتظره قالب دندونم خشک بشه، پرستارم رفته دنبال شستشوی ابزار. تو هم این وسط یواشکی اومدی سراغ من و یه دکمه رو که نمی دونم چه جوری پیدا کردی زدی و صندلی من همینجوری داره میره بالا و من وحشت کردم. دکتر گفته اصلا دهنم رو باز نکنم. اما اونوقت چه جوری بقیه رو خبر کنم.   بالاخره داد می زنم و خانم پرستار میاد. حالا داره هی از آروین می پرسه کدوم دکمه رو زدی؟  اونم دست و پاچه دکتر رو صدا می کنه و حالا دیگه میله بالایی صندلی به سقف رسیده و د...
18 اسفند 1391

اورژانس

1- یکشنبه: با سرعت داره از کوچه پس کوچه ها یا همون راه میانبر می ره تا به نزدیکترین بیمارستان برسیم. من به اندازه بابا استرس ندارم و همش اونو به خونسردی دعوت می کنم. اما این مسیر و کوچه ها منو یاد 12 روزگیت می اندازه. اون روز نحس . اشک تو چشمام جمع میشه و از یادآوریش قلبم درد می گیره. نکنه امشب مثل اون روز باشه......... سعی می کنم اشکا رو یه جوری قورت بدم چون بابا بدجوری دستپاچه شده. خودمو جمع می کنم و بهش اخطار می دم که درست رانندگی کنه چون چند دقیقه دیرتر رسیدن تفاوتی توی اصل ماجرا نمی کنه. اونم که نزدیکه ما رو بکنه زیر تریلی قبول می کنه.... بیمارستان، اورژانس، عکس، کاغذ علائم هشداردهنده و 48 ساعت مراقبت و نگرانی مادر و پدر ... همه بخاطر ا...
13 بهمن 1391

تفلد تفلد تفلدت مبارک

فکر می کنم از نظر بچه ها قشنگترین قسمت تولد کیک بریدن و کادو گرفتنه. تو هم برای اولین بار موقع عکس گرفتن مثل آقاها تحمل کردی، شیک نشستی و کراواتت رو که ازش می دونم خوشت نمیاد با قول باز کردن کادوها گذاشتی سرجاش بمونه. به احترام خانواده و دوستای بامحبتون دوست دارم این پست فقط به زحمت اونا اختصاص داشته باشه. چون مطمئنم که ساعتها وقت گذاشتن و همینطور هزینه تا این کادوهای باارزش رو برات تهیه کردن. از همگی سپاسگزاریم و امیدواریم این محبت های بی پایانشون رو روزی بتونیم جبران کنیم. از بزرگتر به کوچکتر می نویسم. مامانی فرخنده و بابایی داریوش: سکه ( همیشه ما رو شرمنده می کنن. دستشون درد نکنه)+ شیرینی + یه سوپرایز فوق العاده از مامان بزرگت در شب ج...
1 بهمن 1391

یک روز قبل از تولد

یک روز قبل از تولد: ساعت 7 صبح: بابات داره کاغذاش رو مرتب می کنه و حساب کتاب می کنه که تو می ری کنارش و ساعتش رو از روی میز توالت میندازی زمین و ساعت می شکنه ساعت 7:30 صبح: بابا حسابی از قضیه ساعت حرصش گرفته و تو خیلی خونسرد می ری بقیه کارتونت رو می بینی. کله سحری پرشین تون رو ایستگاه کردی و بابا دیگه حسابی قاطی می کنه و در یک اقدام انتحاری این کانال اعتیادزا رو دیلیت می کنه ساعت 8 صبح: بابا داره می ره بیرون و از بلوز نوی تو و حسن سلیقه مامان برای خریدنش تعریف می کنه. 5 دقیقه بعد بخاطر اینکه یه تیکه سرشیر توی شیرت بود هرچی شیر خورده بودی بالا می یاری روی بلوز نو و من مجبور می شم بلوزت رو عوض کنم در حالی که مجلسی که باید بریم آدم...
26 دی 1391

مرید اخلاقتم

از وقتی که اومدی معمولا این ساعتای شب بیدارم 3 تا 5 صبح . چون چند ساعتی خوابیدم و خستگیم رفته و این ساعتها به خود خودم تعلق داره. چون تو و پدرجان در خواب نازید و دیگه نیازی به من ندارید. گرچه خیلی اوقات باز هم دغدغه فکرهای تو این لحظات رو پر می کنه ولی آرامش شبانه می ذاره یک کم بیشتر تمرکز کنم. الانم توی یه شب سرد زمستونی خودم رو پتو پیچ کردم و دارم به تو فکر می کنم. چند وقته که با مقایسه ات با همسنات به ابن نتیجه رسیدم که تو واقعا ... اگرچه همیشه همه اینو دیگران به من یادآور می شن ولی خداییش من اصلا انسان شکرگزاری نیستم. هیچوقت نشد توی سفر سرسوزنی ما رو اذیت کنی یا بیرون از خونه یه بار بخاطر اسباب بازی که دوستش داری هوچی بازی در بیاری...
10 دی 1391

داشته هایم

دارم ظرفا رو می شورم. میای دم آشپزخونه و مثلا در می زنی. - دیننننگگگ ، اومدم با پسرتون بازی کنم خانم - بفرمایید!!!! - خانم پسرتون نیست. توی اتاقشه؟ می تونم برم توی اتاقش؟  - بله بفرمایید!!! - سلام آروین، خوبی اومدم با ماشینات بازی کنم و .... نشستم روی مبل و دارم هویج خرد می کنم اما از چشم تو الان بیشتر شبیه پارکبان می مونم.  - آقا ماشینم رو کجا پارک کنم؟ -اینجا - اینجا که جلوی در پارکینگه؟ من: !!!!!!!!!! آهان !!!!!!! خب اونجا - یه ساعت می مونم . چقدر بدم؟ -من: هان!!!!!!!! به فاصله چند ثانیه حالا شدم فروشنده. - آقا تمام اسباب بازی هاتون رو می خوام. من: آقا خیلی گرون میشه. - خب کارت می کشم.  من:...
5 دی 1391

به شیرینی عسل، به سرعت باد

وقتی پیغام رو می خونم، از شدت خوشحالی با سرعت شماره موبایل رو می گیرم. توی دندون پزشکیه و نمی تونه صحبت کنه. تصمیم می گیرم تا روز قرار باز هم با دوست مجازیم بصورت مجازی صحبت کنم تا این دفعه فقط از نزدیک و رودررو  صدا و محبتش رو بشنوم.  دم مطب دکتر، مامانای بچه بغل صف کشیدن. آره قرارگاه من و دوست نی نی سایتیم مطب یک دکتر معروف است. من در میان چهره مادرها و بچه ها بدنبالشان می گردم اما او باهوش تر از من سریع پیدایم می کند بی هیچ شک و شبهه ای .... نزدیک سه ساعت در مطب دکتر هستیم تا نوبتمان شود ولی برای من زمان خیلی سریع می گذرد. یک دقیقه هم بین ما به سکوت نگذشت هههههههه نهایت استفاده را می کنیم تا این دوری یک ساله را جبران کنیم. &...
23 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آروین من می باشد